ابن هشام الحميري ( مترجم : سيد هاشم رسولى محلاتى )
100
السيرة النبوية ( زندگانى محمد ص ) ( فارسي )
( 1 ) پس چون نمىتوانستم در مكه بمانم بطائف فرار كردم در آنجا هم چيزى نمانده بودم كه مردم آنجا بنزد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رفتند و اسلام اختيار كردند ، در آن موقع بود كه راه چاره بر من بسته شد و نميدانستم چه كنم و در فكر بودم كه بشام بروم يا بسوى يمن رهسپار گردم يا راه ساير بلاد را در پيش گيرم كه مردى به من گفت : بيچاره چرا نگرانى ؟ ! به خدا پيغمبر اسلام مردى است كه هر كه در دين او داخل شود و شهادتين را بر زبان جارى سازد ( گناهان گذشتهاش را عفو مىكند ) و او را نخواهد كشت . من كه اين سخن را از آن مرد شنيدم خود را بمدينه رساندم و پيش از آنكه كسى مرا بشناسد خود را بالاى سر رسول خدا صلى اللّه عليه و آله رساندم و بلا درنگ شهادتين را بر زبان جارى كرده مسلمان شدم . آن حضرت كه مرا ديد فرمود : وحشى هستى ؟ عرض كردم : آرى اى رسول خدا . فرمود : بنشين و جريان كشتن حمزة را برايم تعريف كن . من به همين نحو كه اكنون براى شما تعريف كردم جريان را براى آن حضرت نيز تعريف كردم . حرف من كه تمام شد رسول خدا صلى اللّه عليه و آله فرمود : برخيز و از نزد من دور شو كه ديگر تو را نبينم . از آن پس من هميشه خود را از آن حضرت مخفى نگاه ميداشتم تا اينكه از دنيا رفت و هنگامى كه مسلمانان براى جنگ با مسيلمهء كذاب ميرفتند من نيز با آنها بيرون رفتم و همان حربهء كه حمزة را با آن كشته بودم همراه برداشتم ، و چون جنگ شروع شد آن را در دست خود حركتى داده و بسوى مسيلمه پرتاب كردم ، و در همانحال نيز مردى از انصار بر او حمله كرد و با شمشير كارش را ساخت و خدا ميداند كه آيا بحربهء من كشته شد يا بشمشير آن مرد انصارى . و اگر مسيلمه بوسيلهء حربهء من كشته شده باشد هم چنان كه من بهترين مردم را پس از رسول خدا صلى اللّه عليه و آله كشتم بدترين آنها نيز بدست من كشته شد .